مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااايييييي

اي شيطوننننننننننننننننننن ديشب كه من خوابيده بودم بخاطر كسالتم تو اومده بودي پيشم و باهام حرف ميزدي وقتي ديدي زياد توجه نمي كنم شروع كردي به دست كشيدن تو موهام و يهويي موهام و كشيدي منم بهت گفتم ماماني نكن ... و تو محكم تر كشيدي موهام و ... منم يه جيغ بنفش كشيدم و تو موهام و رها كردي و رفتي چند دقيقه بعد دوباره اومدي تو اتاق و خواستي موهام و بكشي كه بابايي به دادم رسيد و بغلت كرد و بردت وقتي داشتين از اتاق ميرفتين بيرون شنيدم كه يه چيزي به بابايي گفتي و بعدش گفتي آآآآآآآآآآآي واي زير پتو مرده بودم از خنده فهميدم از اين بازي خوشت اومده و دلت مي خواست موهام و بكشي و منم جيغ بزنم و داشتي به بابايي هم همين و مي گفتي عاشقتــــــ...
26 آبان 1392

آقايي آقايي ...

شازده پسرم تازگيا وقتي با بابايي يا من كار داري مياي مي ايستي پيشمون و مي گي آقايي ... آقايي و بعد اونچه كه مي خواي و بهمون ميگي ... اينقدر بامزه اينكارو مي كني ... نمي دونم درسته يا نه ولي فكر كنم با هر كي كار داري بهشو ميگي آقايي راستي ديشب كه من حالم خوب نبود خوابيده بودم و پتو روم بود و پپشتم به سمت در اتاق بود ... تو اومدي كنارم نشتستي و هي بهم مي گفتي ماماني ماماني خداي من اينقدر برام جالب بود كه نگوووووووووووووووو آخه خيلي كم پيش مياد صدام كني باور كن كلي حال و هوام عوض شد پسركم ...
26 آبان 1392

بوس بوس ...

قربونت برم من پسرم اين روزا خيلي خيلي شيرين تر از قبل شدي گاهي به خودم ميگم خداي من يعني اون روزاي سخت ديگه تموم شده ؟!!!! چقدر مهرتاشم بزرگ شده ... چقدر عاقل تر شده و فهميده تر ... اين روزا همش راه ميري و برامون شريرن زبوني مي كني ... يه ريز حرف ميزني به زبون خودت ... هنوز كامل متوجه نمي شيم چي ميگي ... البته تا يه حدودي از اشاره هات و حركاتت متوجه ميشيم ... اين روزا يه وقتايي كه اصلا انتظارش و نداريم ... با اون لباي غنچه شدي و با صداي بوس بوس مياي سمتمون و يه بوس من يه بوس بابا... گاهيم لبات و مي چسبوني به لبامون و فشار ميدي ... از ته دل بوس مي كني ماهارو ... واي كه چقدر خوشمزه است اين بوسا ... هر كي بهت بگه بيا بوس ب...
26 آبان 1392

چي شد كه واسه اولين بار گفتي اونجا و رفت

عزيز دلم اين كه چي شد اينارو گفتي و نمي دونم فقط همين كه يه مدت پيش با بابايي نشسته بوديم تو پذايرايي داشتيم تلويزيون نگاه مي كرديم و يهو تو اومدي ايستادي روبروم و شروع كردي به حرف زدن و تو بين صحبتات اشاره كردي به اتاقت و گفتي اودا ... منم بهت گفتم چيه مادر بيام اونجا و دستم و گرفتي و باهمدگيه رفتيم تو اتاقت ... اشاره كردي به برج قورباغه و با همديگه بازي كرديم ... الهي فدات شم دلت مي خواست منم بيام باهات بازي كنم  ... كلي كيف كردم كه متوجه ميشي مكاني كه ازت فاصله داره رو بايد بگي اونجا اينجوري شد كه فهميدم ياد گرفتي بگي اونجا البته به زيان خودت اودا ... كه د رو يه چيزي بين د و ج تلفظ مي كني فكر كنم اين خاطره مربوط به حدود 1...
26 آبان 1392

يه خبر خوب ... شازده پسرم پسر دايي شد ... منم زن دايي شدم

شازده پسر قشنگم امروز 25 آبان 92 سركار بودم و حسابي مشغول بودم كه يهو به قول معروف سكه ام افتاد ( پيام اومد برام ) .... پيام و كه خوندم ديدم يه كوچولوي نازنازي واسم پيام داده كه سلام زن دايي سارا . خوبي؟ واااااي نمي دوني چقدر شاد شدم ... خيلي زياد آخ جوووووووووووون يه ني ني تو راهه تندي گوشي رو برداشتم و تماس گرفتم به عمه مينا و جون و حسابي باهمديگه حرف زديم و بهش تبريك گفتم داشتم به عمه جونت مي گفتم كه بذاره خودم به بابايي بگم كه يهو خيلي اتفاقي بابايي از راه رسيد ... صداش كردم و بهش گفتم مهرداد يه خبر ... تو دايي شدي ... بابايي جا خورد اصلا انتظارش و نداشت گفت چي شدم؟ !!!! گفتم دايي ديگه يكمي فكر كرد و تازه متوجه شد دايي يعني...
25 آبان 1392

چي شد كه واسه اولين بار گفتي تاب تاب

چي شد كه واسه اولين شازده كوچولوي قشنگم چهارشنبه 22 آبان 92 شب طبق عادت ساعت ده ، ده و نيم بود رفتيم بخوابيم ... ولي خوب كوچولوي قشنگ مادر انگار اصلا خوابش نمي يومد (( كلا مدتيه داري با تاخير مي خوابي  و بايد دوباره خوابت و تنظيم كنم )) همش حرف ميزدي و سرو صدا مي كردي ، هي بابايي رو ميزدي و غش غش مي خنديدي ، مي نشستي و داد ميزدي و بلند بلند برامون حرف ميزدي ...هر چي بهت مي گفتيم مهرتاش لالا انگار نه انگار خلاصه من و بابايي كلي ناراحت شده بوديم از دستت ... يهو ديدم نشستي و شروع كردي به غر زدن و گريه كردن ... بهت گفتم چيه مامان بهم بگو چي مي خواي ... نشونم بده ... يهو مثل فنر از جا پريدي و با سرعت نور از تخت رفتي پايين سمت تا...
25 آبان 1392

چي شد كه واسه اولين بار گفتي بيب بيب

شازده پسرم ديشب جمعه 24 آبان 92 ، رفتيم تو اتاق واسه خواب آماده شي ( تعويض لباس و پوشاك ) و من برات اين ترانه رو مي خوندم the Wheels on the Bus Go Round and Round  و ... تا رسيدم به اين قسمت the horn on the Bus Go BIP and BIP يهو ديدم تو هم گفتي بيب بيب بيب اينقدر با مزه مي گفتي بيب بيب كه خدا مي دونه كلي من و بابايي كيف كرديم و تا وقتي خواستي بخوابي چند بار ديگه با همديگه خونديم و. تو مي گفتي بيب بيب بيب الهي قربون حرف زدناي خوشمزت برم من ... ...
25 آبان 1392

ماماني ني ني گناه داره

ماماني دو بار تا حالا پيش اومده وقتي ميام مهد دنبالت يهو تا چشمت به من ميفته ول مي كني ميري و دوستات و ميزني يا موهاشون و مي كشي بار اول كه موها يه دختر كوچولوي ناز نازي رو كشيدي ديروز هم زدي تو سر يه آقا پسر ناز و بعدشم زير دست يكي از دوستات كه داشت شربت مي خورد و شربتش ريخت مربيات ميگن مهرتاش در طول روز خيلي خوبه و با بچه ها بازي مي كنه و اصلا از اينكارا نمي كنه ولي تا چشمم به شما ميفته اينكاراو مي كنه ... موندم چي بگم ... خوب يعني از من ناراحتي سر اونا خالي مي كني ؟!!! خيلي دوست دارم بدونم تو سرت چي ميگذره ... ولي گل مادر تو كه خيلي مهربوني پس چرا ني ني هارو ميزني ... ني ني ها گناه دارن عشقم ... مي دونم از قصد نيست شيطون گول...
20 آبان 1392

انيشتين كوچولوي ما كشف كرد كه چجوري مي تونه بارون شير بسازه

گل مادر وقتي ميل زيادي به خوردن شير داري اينقدر قشنگ شيرت و مي خوري كه آخرش صداي وكيوم هوا رو مي شنوم يعني تا قطره آخرش و خوردي ... نوش جونت ولي خدا نكنه بازيت بگيره يعني كل خونه رو ها مي كني شيرباورن ... اين سرشيشه ها هم كه يا اينقدر سرشون بسته است كه به زور مي توني ازشون شير بخوري و شيشه رو پس ميزني يا اينقدر بازن كه وارونش كني همينجوري ميريزه ... تازه گاهيم با دندون پارشون مي كني ... خلاصه جونم برات مي گفت كه وقتي بازيت مي گيره بارون شير مياد خونه ما و تا من بهت برسم يه جايي رو شير بارون كردي بعدشم كلي با دستت مالششون ميدي و پخششون مي كني اينور و اونور از ميز تلويزون و سرويس خواب و ميز وسط و فرش و ... خداروشكر فقط به مبلا كاري نداري...
20 آبان 1392

چي شد كه واسه اولين بار گفتي ني ني

پسر قشنگم روز سه شنبه 14 آبان 92 ظهر داشتم باهات بازي مي كردم و تلويزون روشن بود و تو پشتت بهش بود يهو يه بچه نخيلي خوشگلي شروع كرد به حرف زدن و تو با هيجان برگشتي سمت تلويزون اشاره كردي به اون پسربچه و هي حرف ميزدي منم بهت گفتم چيه مامان ني ني ... ببين ني ني چه نازه ... ني ني و يهو ديدم تو گفتي ني ني ... واي من كلي ذوق كردم بعد از اون روز هر بار بهت ميگم ني ني اگه سركف باشي و بخواي تكرار كني ميگي نَ نَ   يعني همون ني ني فقط همون يه بار قشنگ گفتي ني ني اينم يه لغت تازه از شازده پسرم ....
20 آبان 1392